به‌روز شده در: ۱۱ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۴:۵۹
روزى خواهر رضاعيش محضر وى آمد، حضرت چون او را ديد شاد شد، عباى خويش را پهن کرد و او را در آن نشانيد، با او سخن مى‏گفت و بر رويش مى‏خنديد، بعد برخاست و رفت، آنگاه برادر آن زن آمد حضرت با او مثل خواهرش رفتار نکرد، گفتند: يا رسول الله با خواهرش رفتارى کردى که با برادرش نکردى با آنکه او مرد است؟!
کد خبر: ۱۸
تاریخ انتشار: ۰۲ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۹:۴۷
به گزارش شیعه آنلاین به نقل از فردا، جريربن عبدالله گويد: چون رسول خدا مبعوث گرديد، من به حضورش آمدم تا با او بيعت کنم، فرمود: يا جرير به چه منظورى پيش من آمده‏اى، گفتم: يا رسول الله (ص) آمده‏ام تا بر دست تو مسلمان شوم، حضرت عباى خود را براى نشستن من به زمين پهن کرد.

بعد به ياران خود فرمود: چون کسى که در ميان قوم خويش محترم است پيش شما آيد احترامش کنيد: «اذا اتا کم کريم قوم فاکرموه»2

نهى از بدگويى‏

ابن مسعود گويد: رسول خدا (ص) فرمود: کسى در پيش من از اصحابم بدگوئى نکند، مى‏خواهم وقتى که پيش شما مى‏آيم قلبم نسبت بشما آرام و بى دغدغه باشد: «قال رسول الله (ص): لا يبلغنى احد منکم عن اصحابى شيئا فانى احب ان اخرج اليکم و انا سليم الصدر»3.

صبر و مقاومت

آنگاه که پسرش ابراهيم در حال جان دادن بود چنين فرمود: اگر فرزند در گذشته، براى پدر اجرى نداشت و اگر اين نبود که زندگان به مردگان ملحق خواهند شد، در اين صورت بر تو محزون مى‏شديم اى ابراهيم، بعد به گريه افتاد و فرمود: چشم اشک مى‏ريزد، قلب مى‏سوزد ولى جز آنچه خدا راضى باشد سخنى نمى‏گوئيم و اى ابراهيم ما در فراق تو محزونيم: «و قال لابنه ابراهيم و هو يجود بنفسه: لولا ان الماضى فرط الباقى و ان الاخر لاحق بالاول لحزّنا عليک يا ابراهيم ثم دمعت عينه و قال: تدمع العين و يحزن القلب و لا نقول الا ما يرضى الرب و انّا بک يا ابراهيم لمحزونون: 7».

تواضع‏

روزى خواهر رضاعيش محضر وى آمد، حضرت چون او را ديد شاد شد، عباى خويش را پهن کرد و او را در آن نشانيد، با او سخن مى‏گفت و بر رويش مى‏خنديد، بعد برخاست و رفت، آنگاه برادر آن زن آمد حضرت با او مثل خواهرش رفتار نکرد، گفتند: يا رسول الله با خواهرش رفتارى کردى که با برادرش نکردى با آنکه او مرد است؟!

فرمود: آن خواهر بر پدرش از اين برادر نيکوکارتر بود. 10

پناه بردن به خدا

روزى به مردى از بنى فهد گذر کرد که بنده‏اش را مى‏زد بنده در زير شکنجه مى‏گفت: اعوذ بالله، مولايش از او دست بر نمى‏داشت چون حضرت را ديد گفت: «اعوذ بمحمد» (ص) به محمد (ص) پنام مى‏برم، مولايش از زدن او دست کشيد.

حضرت فرمود: به خدا پناه مى‏برد دست بر نمى‏دارى ولى به محمد (ص) پناه مى‏برد دست بر مى‏دارى؟!! خدا از محمد (ص) سزاوارتر است که پناه آورنده‏اش را پناه دهد، مرد گفت: براى خدا او را آزاد کردم: «هو حر لوجه الله»فرمود: به خدائى که مرا بحق مبعوث فرموده، اگر چنين نمى‏کردى، چهره‏ات با حرارت آتش جهنم مواجهه مى‏شد. «والذى بعثنى بالحق نبيا لو لم تفعل لواقع و جهُک حرّالنار»11.

مزاح‏

آن حضرت پير زنى از قبيله اشجع را ديد فرمود: پير زن داخل بهشت نخواهد شد، زن نشست و شروع به گريه کرد، بلال بن رياح گفت: چرا گريه مى‏کنى؟! گفت: رسول خدا فرمودند: پير زنان داخل بهشت نخواهند شد، بلال محضر آن حضرت آمد و گفت: يا رسول الله شما چنين فرموده‏ايد؟

فرمود: آرى، سياهان هم به بهشت نخواهند رفت، بلال هم با آن زن شروع به گريه کرد، عباس عمومى حضرت آن دو را ديد، سبب گريه‏شان را پرسيد، گفتند: رسول خدا (ص) چنين فرمود: عباس محضر حضرت آمد، جريان را پرسيد، فرمود: آرى حتى پيرمردان هم به بهشت نمى‏روند، عباس نيز مانند آن دو شروع به ناله و شيون نمود.

آنگاه حضرت آن سه نفر را بحضور طلبيد، قلوبشان آرام کرد و فرمود: خداوند پير زنان و پيرمردان و سياهان را در بهترين شکل و قيافه زنده مى‏کند، همه در حالى که جوان و نورانى‏اند داخل بهشت مى‏شوند «و قال: ان اهل الجنة جُرْدْ مُرْدٌ مُکَحّلوُنَ» 12.

ساده زيستى‏

امام صادق صلوات الله عليه فرمود: روزى على بن ابيطالب (ع) محضر رسول خدا (ص) آمد، جامه آن حضرت کهنه شده بود، دوازده درهم به على (ع) داد و فرمود: يا على اين پول را بگير و براى من لباسى بخر، تا بپوشم.

على (ع) فرمود: پول را به بازار آورده و پيراهنى به دوازده درهم براى آن حضرت خريدم و به محضرش آوردم، حضرت چون آنرا ديد فرمود: يا على اين را خوش ندارم ببين فروشنده حاضر است معامله را برگرداند؟ گفتم نمى‏دانم؟ آنگاه به نزد فروشنده آمد و گفتم: رسول خدا (ص) اين را خوش ندارم، ديگرى را مى‏خواهم، اين معامله را اقاله کن.

فروشنده پول را بمن پس داد، آنرا پيش رسول خدا (ص) آوردم، حضرت با من به بازار آمد تا پيراهنى بخرد، در راه کنيزى را ديد که گريه مى‏کرد، فرمود: چرا گريه مى‏کنى؟

گفت: از خانه به من چهار درهم داده بودند تا متاعى بخرم ولى پولم گم شده، جرأت نمى‏کنم که پيش آنها بر گردم، رسول خدا (ص) چهار درهم به او داد و فرمود: به سوى اهل خويش برگرد.

آنگاه به بازار رفت و پيراهنى به چهار درهم خريد و پوشيد و خدا را حمد کرد، چون از بازار خارج شد تا به خانه بر گردد، ديد مرد عريانى در سر راه نشسته و مى‏گويد: هر که به من لباس پوشاند خدا او را از لباسهاى بهشت بپوشاند«من کَسانى کَساه اللّهُ من ثياب اِلجنة» آن حضرت پيراهنى را که خريده بود از بدنش درآورد و بر او بپوشانيد.

سپس به بازار بازگشت و با چهار درهمى که باقى مانده بود پيراهنى خريد و پوشيد و خداى عزّوجل را حمد کرد و به منزل برگشت.

ناگاه ديد همان کنيز در راه نشسته، گريه مى‏کند، رسول خدا (ص) فرمود: چه شده که پيش خانواده‏ات بر نمى‏گردى؟! گفت: اى رسول خدا (ص) تأخير کرده‏ام مى‏ترسم مرا تنبيه کنند، فرمود پيشاپيش من برو، خانواده‏ات را به من نشان بده.

کنيز ک در پيش رفت تا رسول خدا (ص) به درخانه آنها آمد، فرمود: «السلام عليکم يا اهل الدار» جواب نيامد، دفعه دوم فرمود: سلام عليکم جواب ندادند، بار سوم سلام فرمود، جواب دادند و عليک السلام يا رسول الله و رحمة الله و برکاته.

فرمود: چرا در سلام اول و دوم جواب نداديد؟ گفتند: يا رسول الله سلام تو را شنيديم، خوش داشتيم که کلام تو را بيشتر بشنويم.

حضرت فرمود: اين دختر تأخير کرده او را در اينکار مقصر ندانيد، گفتند: يا رسول الله چون شما تشريف آورده‏ايد، او را آزاد کرديم، حضرت فرمود: الحمد لله، هيچ دوازده درهمى پر برکت‏تر از اين نديده‏ام، خدا با آن، دو نفر عريان را پوشانيد و انسانى را آزاد کرد. 13

کمک به دوستان و نيازمندان

جابربن عبدالله يکى از اصحاب بزرگوار رسول خداست، پيوسته در خدمت آن جناب بود، پدرش در جنگ «احد» اشتباهاً توسط مسلمانان شهيد گرديد، او بعد از رحلت رسول خدا (ص) با اميرالمؤمنين صلوات الله عليه بسر برد، اوست که با عطيه عوفى در اولين اربعين به زيارت ابا عبدالله الحسين (ع) مشرف گرديد و اوست که بقدرى زنده ماند تا سلام رسول خدا (ص) را به امام باقر (ع) رسانيد.

مى‏گويد: رسول خدا (ص) در بيست و يک جنگ شرکت کرد، و من در نوزده تاى آنها در رکاب ايشان بودم، فقط در دو تا از آنها موفق نشدم. در يکى از آن غزوات شتر من از رفتن درماند و خوابيد، آن حضرت در آخر لشکريان حرکت مى‏کرد تا به بازماندگان يارى رساند و آنها را به مرکب خود سوار کند.

من در کنار شتر خويش ايستاده و مى‏گفتم: اى واى مادرم اين چه شتر بدى است، در اين هنگام رسول خدا رسيد و فرمود: اين شخص کيست؟ گفتم من جابرهستم پدر و مادرم به فدايت يا رسول الله (ص).

فرمود: چرا در اينجا مانده‏اى؟

گفتم: شترم از رفتن درمانده است، فرمود: چوب دستى دارى؟ گفتم: آرى. با چوب دستى به شتر زد و او را بلند کرد، آنگاه آنرا خوابانيد و قدم بر دو بازوى آن گذاشت، فرمود: سوار شو، سوار شدم و با او راه مى‏رفتم، آن شب بيست و پنج بار براى من استغفار کرد، شتر من (در اثر قدم آن بزرگوار) حتى بر شتر او سبقت مى‏کرد.

در آن شب که با هم راه مى‏رفتيم فرمود: پدرت عبدالله چند نفر فرزند بعد از خود گذاشته است؟ گفتم: هفت دختر.

فرمود: آيا قرضى هم دارد؟ گفتم: آرى. فرمود: چون به مدينه برگشتى وعده کن که با اقساط خواهى داد14 اگر قبول نکردند، وقت چيدن خرمايتان مرا مطلع کن.

بعد فرمود: زن گرفته‏اى؟ گفتم: آرى. فرمود کدام را؟ گفتم: فلان زن بيوه را که در مدينه بود. فرمود: چرا دختر نگرفتى که با تو بازى کند و تو با او بازى کنى؟

گفتم: يا رسول الله (ص) هفت خواهر کم تجربه در منزل دارم، ترسيدم اگر دخترى مثل آنها را بگيرم کار به اشکال کشد، گفتم: اين زن بيوه و تجربه ديده با آنها بهتر مى‏سازد، فرمود: خوب کرده‏اى، راه همانست .

فرمود: اين شتر را به چند خريده‏اى؟ گفتم: به پنج ششم نصف رطل.15.

فرمود: او را به من بفروش، و تا برگشتن به مدينه حق سوار شدن دارى، چون به مدينه برگشتيم، شتر را به محضرش آوردم، فرمود: بلال شش «اواق» طلا به او بده تا در اداى قروض پدرش از آنها استفاده کند، سه «اواق» ديگر اضافه کن، شترش را نيز به خودش بده.

آنگاه فرمود: آيا با صاحبان قرض پدرت مقاطعه کردى؟ گفتم: نه يا رسول الله (ص) فرمود آيا داده شده؟ 16 گفتم: نه يا رسول اللّه. فرمود: مانعى نيست چون وقت چيدن خرمايتان رسيد مرا خبر کن.

وقت چيدن خرما به محضرش رفتم، به نخلستان ما تشريف آورد و براى ما دعا کرد( و از خدا برکت خواست) خرما را چپديم، به همه قرض‏ها کفايت کرد و بيشتر از آنچه آنها بردند، براى ما باقى ماند.

حضرت فرمود: اينها را برداريد و پيمانه نکنيد، آنها را برداشتيم و مدتى از آنها خورديم .17

ترحم ودلسوزى

رسول خدا (ص) لشکرى براى سرکوبى قبيله طىّ فرستاد فرماندهى آن را على بن ابيطالب (صلوات الله عليه) بر عهده داشت، عدى بن حاتم طائى که از دشمنان سرسخت رسول خدا (ص) بود، به شام فرار کرد.

على (ع) با مدادان بر آن قبيله حمله کرد، آنها را شکست داد مردان و زنان و اسباب و چهارپايان آنها را به مدينه آورد. 18

وقتى که اسيران را به حضرت رسول (ص) نشان دادند، سفانه دختر حاتم طائى برخاست و گفت، يا محمد (ص) پدرم از دنيا رفت، برادرم از قبيله‏ام ناپديد شد، اگر مصلحت بدانى مرا آزاد کن، مرا به شماتت قبائل عرب مگذار.

پدر من پيشواى قبيله بود، اسيران را آزاد مى‏کرد، جانيان را مى‏کشت، بهر که پناه مى‏داد حمايتش مى‏کرد، از حريم دفاع مى‏نمود، ازمبتلايان دستگيرى مى‏کرد، مردم را طعام مى‏داد، سلام را آشکار مى‏ساخت، يتيم و فقير را بى نياز مى‏کرد، در پيشامدها مددکار مردم بود، کسى نبود که حاجت پيش او آورد، نا اميد بر گردد، من دختر حاتم طائى هستم.

رسول خدا (ص) از سخن او در عجب شد، فرمود: اى دختر اينها که گفتى صفات مؤمنان است اگر پدرت مسلمان بود از خدا برايش رحمت مى‏خواستم .19

آنگاه فرمود: اين دختر را آزاد کنيد که پدرش اخلاق خوب را دوست مى‏داشته، سپس فرمود: «ارحموا عزيزاً ذلّ و غنيا افتقر و عالماً ضاع بين جهّال»: رحم کنيد عزيزى را که ذيل گشته و توانگرى را که فقير شده و عالمى را که ميان نادانان ضايع گرديده است .

و نيز در اثر گفتار آن زن فرمود: همه اسيران را آزاد کنند، دختر حاتم که چنين ديد گفت: اجازه بدهيد شما را دعا بکنم، حضرت اجازه فرمود و بياران گفت که بدعاى او گوش فرا دهند.

دختر گفت: خدا احسان تو را در جاى خود قرار دهد، تو را به هيچ آدم لئيم محتاج نکند، نعمت هيچ بزرگ قومى را از دستش نگيرد مگر آنکه تو را وسيله برگرداندن آن قرار دهد.

دختر چون آزاد شد، به نزد برادرش عدى بن حاتم که در «دومة الجندل» بود، رفت، گفت: برادرم پيش از آنکه نيروهاى اين مرد تو را گرفتار کند، پيش او برو، من در او هدايت و دقت رأى ديدم، حتما بر ديگران پيروز خواهد گرديد، در او خصلتهائى ديدم که به تعجبم واداشت، او فقير را دوست مى‏دارد، اسير را آزاد مى‏کند، بصغير رحم مى‏کند، قدر آدم بزرگ را مى‏داند، من سخى‏تر و بزرگوارتر از او نديده‏ام اگر پيامبر باشد، تو پيش از ديگران ايمان آورده و برترى يافته‏اى و اگر پادشاه باشد در حکومت او پيوسته با عزت زندگى مى‏کنى.

اين سخنان در عدى بن حاتم موثر واقع شد، لذا به مدينه آمد و به دست رسول خدا (ص) اسلام آورد، خواهرش سفانه نيز مسلمان شد.20

عدى بن حاتم مى‏گويد: به مدينه آمدم، داخل مسجد رسول الله (ص) شدم، سلام کردم، فرمود: تو کيستى؟ گفتم: عدى بن حاتم، فورى برخاست و مرا بخانه‏اش برد. او متوجه من بود، ناگاه پيرزنى ضعيف پيش آمد و گفت: حاجتى دارم، حضرت مفصل ايستاد و درباره نياز آن زن صحبت مى‏کرد.

من در دلم گفتم: به خدا اين شخص پادشاه نيست وگرنه با ضعفاء چنين نمى‏کرد، اين قدر اهميت دادن به يک پيرزن کار شاهان نيست، چون به خانه‏اش رسيديم، وساده‏اى که از ليف خرما داشت به طرف من انداخت فرمود: روى آن بنشين، گفتم: نه شما روى آن بنشينيد، فرمود: نه تو بنشين، من روى وساده نشستم و او به زمين نشست.

باز در دلم گفتم: والله اين پادشاه نيست، آنگاه فرمود: اى عدى آيا تو رکوسى نبودى 21؟ گفتم آرى. فرمود: آيا از قو خويش ماليات مرباع 22 نمى‏گرفتى؟ گفتم: آرى. فرمود: آن در دين تو جايز نبود. گفتم: آرى به خدا حرام بود، دانستم که او پيامبر است که غيب را مى‏داند23.

بدين طريق مى‏بينيم که اخلاق نيکو کار خود را مى‏کند تا جائى که انسانها در مقابل آن از اعتقادات خود دست بر مى‏دارند.

عبادت و مناجات شب‏

عبدالله بن سيار از امام صادق (ع) نقل مى‏کند: رسول خدا (ص) شبى در منزل ام سلمه بود، او در اثناى شب بيدار شد، آن حضرت را در بستر نيافت، فکر کرد که به منزل بعضى از زنانش رفته است. لذا به جستجوى آن حضرت برخاست، حضرت را در گوشه‏اى از منزل يافت که ايستاده و دست به آسمان برداشته و گريه مى‏کرد و مى‏گفت :

خدايا نعمتهاى خوبى که بمن داده‏اى از من مگير. و مرا بخودم ولو بقدر چشم بهم زدن وامگذار. خدايا هيچ وقت مرا بشماتت دشمن و آدم بدخواه مبتلا مکن. خدايا هيچ وقت مرا به آن بدبختى که از آن نجاتم داده‏اى بر مگردان .

«اللهم لا تنزع عنى صالح ما اعطيتنى ابداً، ولا تکلنى الى نفسى طرفة عين ابداً، اللهم لا تشمت بى عدواً ولا حاسداً ابدا اللهم لا تردنى فى سوء استنقذتنى منه ابداً»

ام سلمه با شنيدن اين سخنان به گريه افتاد و برگشت و به شدت مى‏گريست بطورى که رسول خدا با شنيدن گريه او برگشت و فرمود: اى ام سلمه علت گريه‏ات چيست؟

گفت: پدر و مادرم بفدايت يا رسول الله، چرا گريه نکنم در حالى که تو با آن مقامى که از خدا دارى و خدا گناه قديم و جديد تو را آمرزيده 24از او مى‏خواهى که بشماتت دشمن مبتلايت نکند و تو را به نفس خودت ولو به قدر چشم بهم زدن وامگذارد و تو را ببدى که از آن نجاتت داده بر نگرداند و از تو هيچ وقت نعمت خوبى که داده نگيرد!!!

رسول خدا (ص) در جواب فرمود: اى ام سلمه چه چيز مرا خاطر جمع مى‏کند، خداوند يونس بن متى را فقط به اندازه چشم بهم زدن به نفس خويش واگذاشت تا به سرش آمد آن بلائى که آمد «يا امّ سلمة ما يُؤمّننى و انّما و کل اللّه يونس بن متى الى نفسه طرفة عين فکان منه ما کان»25.

قاطعيت درمبارزه با گناه

رسول خدا (ص) در سال دهم هجرت با مسلمانان به جنگ تبوک رفت، سه نفر از مسلمانان به نامهاى کعب بن مالک و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، روى غفلت و اشتباه از آن حضرت تخلف کردند، رسول خدا بعد از برگشتن دستور فرمود: کسى با آنها سخن نگويد، زمين و زمان بر آنها تنگ شد، حدود 50 روز گريسته و به درگاه خدا ناله کردند تا آيه:

«و على الثلاثة الذين خلّفوا حتى اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت و ضاقت عليهم انفسهم و ظنّوا ان الا ملجأ من الله الا اليه ثم تاب عليهم ليتوبوا ان الله هو التواب الرحيم»26.

نازل گرديد، توبه‏شان قبول شد و جريان خاتمه يافت.

عبدالله پسر کعب بن مالک از پدرش نقل کرده که مى‏گفت: در هيچ جنگى که رسول خدا (ص) در آن شرکت داشت تخلف نکردم، مگر در جنگ تبوک.

من در جنگ «بدر» هم نبودم ولى کسى براى نبودن در آن مورد عتاب واقع نشد، من در بيعت عقبه شرکت کردم و با رسول خدا (ص) با اسلام پيمان بستيم که در نظر من از «بدر» مهم‏تر بود.

در جنگ تبوک از همه وقت قوى‏تر بودم، شرکت در جنگ براى من از هر وقت آسانتر بود، به خدا قسم پيش ازآن براى من دو مرکب نبود، ولى در آن، دو مرکب داشتم، رسول خدا (ص) خودش در آن جنگ شرکت کرد، در يک گرماى بسيار شديد، سفر دورى را در پيش گرفت، با دشمن بيشترى روبرو بود.

آن حضرت در جنگها مقصد خود را روشن نمى‏کرد ولى در اين جنگ از اول مقصدش را بيان فرمود، رسول خدا و مسلمانان آماده سفر مى‏شدند، من هم مى‏خواستم آماده شوم ولى آماده نمى‏شدم، پيش خود مى‏گفتم: مانعى نيست من قادرم به فوريت آماده شوم.

بالاخره آن حضرت با مسلمانان از مدينه حرکت کردند، گفتم عيبى ندارد من هم آماده مى‏شوم، و بعداً به آنها مى‏رسم، اما کارى نکردم تا آنها از مدينه بسيار فاصله گرفتند، خواستم حرکت کنم و به آنها برسم اما موفق نشدم.

گاهى در شهر حرکت مى‏کردم، بعضى از منافقان را مى‏ديدم که در مدينه مانده بودند از اين جهت بسيار غمگين مى‏شدم زيرا مى‏ديدم فقط منافقان و صاحبان عذر در شهر مانده‏اند.

رسول خدا (ص) تا رسيدن به تبوک در مورد من سؤالى نکرده بود ولى در تبوک فرموده بود: کعب بن مالک چه شد؟! مردى از بنى سلمه جواب داده بود: لباس فاخر و تکبر او را از آمدن بازداشت، معاذبن جبل به آن مرد گفته بود: بد گفتى و سپس گفته بود: يا رسول الله (ص) ما از کعب جز خوبى ندانسته‏ايم، رسول خدا (ص) ديگر سخنى نگفته بود.

روزى خبر رسيد که رسول خدا (ص) از تبوک برگشته و نزديک است به مدينه برسد اين سخن سبب اندوه من شد، فکر کردم دروغ بگويم و عذر جعل کنم، زيرا از خشمش در امان نخواهم بود، با کسان خويش در اين رابطه مشورت کردم، گفتند: بزودى حضرت داخل مدينه خواهد شد، افکار باطل از مغز من رفت، صلاح را در آن ديدم که راست بگويم هر چه باداباد.

تا رسول خدا (ص) وارد مدينه شدند، عادتش آن بود که وقت برگشتن از سفر وارد مسجد مى‏شد.27 دو رکعت نماز مى‏خواند و آنگاه براى پذيرائى مردم مى‏نشست چون چنين کرد، آنها که در جنگ حاضر نشده بودند آمدند و عذر مى‏آوردند که نتوانستيم در جنگ شرکت کنيم و قسم مى‏خوردند، آنها حدود هشتاد نفر بودند، آن حضرت عذر ظاهرى آنها را قبول کرد و فرمود: از باطنتان خدا آگاه است و براى آنها از خدا مغفرت خواست.

در آن هنگام من پيش رفتم و سلام کردم، حضرت تبسمى توأم با غضب کرد، فرمود: جلو بيا، رفتم تا در کنار وى نشستم، فرمود: چرا تخلف کردى مگر مرکبت را نخريده بودى؟! گفتم: بلى به خدا قسم اگرپيش ديگرى از اهل دنيا مى‏نشستم خوش داشتم که با عذر تراشى از غضب او در امان باشم، ليکن مى‏دانم اگر امروز دروغى بگويم که از من راضى شوى احتمال هست فردا خدا تو را بر من خشمگين کند، ولى اگر راست بگويم اميدوارم خدا از گناه من بگذرد. به خدا قسم هيچ عذرى نداشتم و از هر وقت تواناتر بودم و شرکت درجنگ بر من آسانتر بود.

حضرت فرمود: اين که گفتى راست است ولى برخيز و برو تا ببينم خدا درباره تو چه حکم خواهد کرد.

از محضر آن حضرت بيرون آمدم، مردانى از بنى سلمه در پى من آمده، گفتند: به خدا نمى‏دانيم که پيش از اين تقصيرى کرده باشى؟ چه مانعى داشت مانند ديگران عذر مى‏آوردى، استغفار رسول خدا سبب آمرزش دروغت مى‏شد؟ به قدرى ملامتم کردند که خواستم پيش آن حضرت برگشته و گفته‏هايم را تکذيب نمايم.

به آنها گفتم: آيا با کس ديگرى نيز مانند من رفتار کرد؟ گفتند: آرى، دو نفر نيز مانند تو اقرار کردند به آن دو نيز مانند تو گفته شد. گفتم: آن دو کيستند؟ گفتند: مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، گفتم: عجبا!! دو مرد نيکوکار که در جنگ «بدر» شرکت کرده و مسلمان نمونه‏اند؟! چون اين را شنيدم ديگر پيش آن حضرت برنگشتم (ملعوم شد که پاکان حساب ديگرى خواهند داشت).

رسول خدا (ص) مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر نهى فرمود، مردم از ما دورى کردند، و نسبت بما عوض شدند، از اين جهت زمين بر ما تنگ گرديد فکر مى‏کردم مدينه همان مدينه سابق نيست، پنجاه شب کار چنين بود، اما آن دو نفر در خانه نشسته، مرتب گريه و ناله مى‏کردند، ولى من از آنها جوانتر بودم، از منزل خارج مى‏شدم، به نماز جماعت مى‏رفتم، در بارزار حرکت مى‏کردم ولى کسى با من سخن نمى‏گفت .

من محضر رسول خدا (ص) مى‏آمدم، سلام مى‏کردم، به خودم مى‏گفتم: آيا زبانش را حرکت داد و به سلامم جواب گفت يا نه؟ نزديک آن حضرت مى‏نشستم و او را زير نظر مى‏گرفتم، چون به نمازمى ايستادم بمن نگاه مى‏کرد، چون به او نگاه مى‏کردم فورى از من روى بر مى‏گردانيد.

طول مدت مرا به تنگ آورد، روزى به باغ عموزاده‏ام ابوقتاده رفتم، او از همه پيش من محبوبتر بود، از ديوار باغ بالا رفتم باو سلام کردم، جواب نداد، گفتم: اى اباقتاده تو را به خدا قسم مى‏دهم آيا مى‏دانى که من خدا و رسولش را دوست دارم؟ او جواب نگفت .

سه دفعه سؤال را تکرار کردم در سومى گفت: خدا و رسولش بهتر مى‏دانند. اشک در چشمانم حلقه زد، برگشتم و از ديوار بيرون رفتم .

روزى دربازار مدينه بودم، مردى از اهل شام که براى تجارت آمده بود، ندا مى‏کرد کعب بن مالک را بمن نشان دهيد اهل بازار بمن اشاره کردند، او پيش من آمد و نامه‏اى به من داد، نامه از پادشاه غسّان بود، نوشته بود: به من خبر رسيد که رفيق تو از تو قهر کرده است ،خدا تو را درخانه ذلت قرار نمى‏دهد، پيش ما بيا تا با تو خوبى کنيم .

گفتم: اين هم يک نوع امتحان است، از اسلام ببرم و به دامن کفر پناه برم، لذا نامه را در آتش سوزاندم .

چهل روز بود ه در تب و تاب مى‏سوختم نماينده رسول خدا (ص) پيش من آمد که رسول خدا (ص) مى‏فرمايند از زن خود دورى کن. گفتم: او را طلاق بدهم؟ گفت: نه فقط با او نزديکى نکن، به دو نفر رفيق مبغوض من نيز چنين دستور داد.

من به زنم گفتم: برو پيش پدر و مادرت و در نزد آنها باش تا خدا چه حکمى کند، زن هلال بن اميه پيش رسول خدا (ص) آمد که يا رسول الله او پيرمردى است ،خدمتکارى ندارد آيا اجازه مى‏دهى باو خدمت کنم؟ فرمود: مانعى ندارد ولى به تو نزديک نشود، زن گفت: به خدا او چنين حالى ندارد، از اول پيشامد ،کارش گريه کردن است .

بعضى از خانواده‏ام به من گفتند: تو هم از حضرت اجازه بگير تا زنت تو را خدمت کند، گفتم: به خدا اجازه نخواهم خواست، نمى‏دانم چه جوابى خواهد داد، من که جوان هستم. ده شب اين جريان ادامه داشت تا مدت تحريم به پنجاه روز رسيد.

صبح روز پنجاهم نماز صبح را خواندم و در پشت بام بودم، در همان حال که نشسته و خدا را ذکر مى‏کردم، زمين و وجودم بر من تنگ شده بود، شنيدم که مردى با صداى بلند در بالاى کوه «سلع» فرياد مى‏کشيد: اى کعب بن مالک مژده‏ات باد. از شنيدن اين صدا به سجده افتاده و دانستم که فرجى حاصل شده است .

رسول خدا اعلام کرده بود که خدا به ما عنايت فرموده و توبه ما را قبول کرده است، مردم به بشارت من و دو رفيقم آمدند، اسب سوارى اين خبر را به من آورد، لباس خويش را براو پوشاندم، خود دو لباس عاريه پوشيده، به محضر رسول خدا (ص) آمدم، مردم فوج فوج پيش من مى‏آمدند، قبول شدن توبه‏ام را تبريک مى‏گفتند.

داخل مسجد شدم، حضرت در آنجا نشسته، مردم اطرافش را گرفته بودند، طلحة بن عبيدالله برخاست و با من دست داد و تبريکم گفت، من بر رسول خدا سلام کردم، آن حضرت که شادى در قيافه‏اش آشکار بود فرمود: بشارت باد تو را به روزى که از وقت بدنيا آمدن بهتر از آنرا نديده‏اى «أَبْشِر بخَيرِ يومٍ مرّ عليک منذ ولدتْک اُمّک».

گفتم: آيا اين بشارت از جانب خداست يا رسول الله يا از جانب شما؟ فرمود: نه بلکه از جانب خداست، رسول خدا (ص) چون شاد مى‏شد صورتش مانند قرص قمر مى‏درخشيد و ما اين حال را از آن حضرت مى‏دانستيم .

آنگاه گفتم يا رسول الله همه ثروتم را در راه خدا و رسول مى‏دهم فرمود قسمتى را براى خودت نگاه‏دار که بهتر است، گفتم: فقط سهمى که در خيبر دارم براى خود نگاه مى‏دارم، بعد گفتم يا رسول الله خدا بوسيله راستگوى و توبه‏ام مرا نجات داد. همانا آننکه تا هستم دروغ نخواهم گفت...

خدا در اين رابطه آيه «لقد تاب الله على النبى و المهاجرين... و على الثلاثة الذين خلفوا... و کونوا مع الصادقين» (توبه 117 - 119 را نازل فرمود.

اين جريان در صحيح بخارى جزء ششم باب اول نقل شده، ما از آنجا ترجمه کرديم، و در صحيح مسلم ج 2 ص 500 -505 باب حديث توبه کعب بن مالک و در مسند احمد ج 3 ص 457 نيز منقول است و در بحار ج 21 ص 219 بطور مختصر از تفسير قمى نقل کرده است .

دعاى پيامبر(مباهله)

در جنوب شرقى قبرستان تاريخى بقيع در مدينه منوره، مسجدى بنا شده بنام «مسجدالاجابه» 28 آنجا محل وقوع جريان بهت آور مباهله است و آن مسجد به يادگار همان واقعه بنا شده است.

در سال دهم هجرت که رسول خدا (ص) تازه از حجة الوداع و غدير خم برگشته بود، هيئتى از نصاراى نجران 29 در اجابت به دعوت آن حضرت به مدينه آمد.

وقت نمازشان در مسجد رسول الله (س) ناقوس زدند (و بطرف مشرق) نماز خواندند، اصحاب آنحضرت گفتند: يا رسول الله، در مسجد شما چنين کنند؟!! فرمود: کارى بکارشان نداشته باشيد، چون از نماز فارغ شدند پيش آن حضرت آمدند، بحث ميان آنها شروع شد، از حضرت پرسيدند: به کدام دين دعوت مى‏کنى؟

فرمود: به شهادت لااله‏الاالله و اينکه من رسول خدايم و عيسى بنده و مخلوق خداست، طعام مى‏خورد، آب مى‏آشاميد و بول و غائط مى‏کرد. گفتند: پدرش کدام بود؟

وحى آمد که از آنها بپرس: درباره آدم چه مى‏گوئيد آيا بنده مخلوق نبود که مى‏خورد و مى‏آشاميد و حدث از او ظاهر مى‏شد و زن مى‏گرفت؟ گفتند: آرى. فرمود: پدرش کى بود؟ در جواب عاجز ماندند، خدا در جواب آنها نازل فرمود که: خلقت عيسى نظير خلقت آدم است که خدااو را از خاک آفريد «ان مثل عيسى عندالله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فيکون» (آل عمران: 59)

يعنى: اگر پدر نداشتن ملاک پسر خدا بودن باشد، بايد آدم (ع) نيز چينى باشد که نه پدر داشت و نه مادر، به دنباله آيه فوق، خداوند به آن حضرت فرمود: هر که بعد از اين درباره عيسى با تو محاجّه کند، بگو: بيائيد شما و ما فرزندان و زنان و خودمان را جمع کنيم و مباهله نمائيم و از خدا بخواهيم بهر که دروغگو است عذاب بفرستد.30

حضرت به آنها فرمود: با من مباهله کنيد اگر راستگو باشم عذاب بر شما نازل شود و اگر دروغگو باشم بر من، گفتند: با انصاف سخن گفتى، لذا وعده مباهله گذاشتند31.

يعنى: هر دو گروه به خدا عقيده داريم يا من حقم يا شما، بيائيد از خدا بخواهيم هر که ناحق است او را نابود کند، اين دعوت از کهکشانها و از همه جهان بزرگتر است، اين دعوت را فقط کسى مى‏تواند بکند که در حد اعلاى يقين و اطمينان از طرف خدا باشد، مسأله، مسأله سرنوشت است، شکست در اينجا شکست حتمى اسلام خواهد بود، اما رسول خدا با آن اعتقاد راسخى که به وعده خدا داشت با کمال اطمينان خاطر، پا در ميدان گذاشت. و پيشنهاد مباهله فرمود.

قرار شد روز بيست و چهارم ذوالحجه از سال دهم هجرت مباهله انجام شود، رسول خدا بااطمينان به وعده خدا، با کمال آرامش به محل معين آمدند.

على بن ابيطالب در پيش، فاطمه زهرا در پشت سر، آن حضرت در وسط دست حسنين عليهماالسّلام را گرفته حرکت مى‏کردند. سپس آن بزرگوار به دو زانو نشست و آماده مباهله شد، قرار بود، آن چهار نفر به دعاى حضرت آمين‏

گويند: 32.

مردم به تماشا ايستاده بودند، رئيس نصارى گفت اين چهار نفر کيستند؟ جواب شنيد: آن جوان داماد و پسر عمويش على بن ابيطالب، آن زن، دخترش فاطمه و آن دو بچه، نواده‏هايش حسن و حسين‏اند.

صحنه عجيبى بود، دلها به طپش افتاده، مغزها را طوفان در گرفته بود، تماشاگران از خود بيخود شده بودند، اگر دعاى هر دو گروه مستجاب مى‏شد، اسلام از بين رفته بود، و اگر دعاى هيچ يک مستجاب نمى‏شد باز اسلام شکست يافته بود، اگر دعاى نصارى مستجاب مى‏گشت، باز فاتحه اسلام خوانده مى‏شد، فقط يک راه پيروزى در بين بود و آن اينکه دعاى آن حضرت مستجاب شود.

بزرگ مردى تمام عزيزان خويش را حاضر کرده و با ادعائى بزرگتر از کهکشانها، مانند کوه پا برجا ايستاده و حريف مى‏طلبد و مى‏گويد مدار کائنات زير لب من است اگر لب‏تر کنم جهان را بر سر نصارى خراب مى‏نمايم.

رئيس هيئت نصارى از ديدن اين صحنه پى برد که آن حضرت اگر جزئى‏ترين ترديدى در رسالت خويش داشت، باين کار خطرناک دست نمى‏زد، لذا از مباهله منصرف شد و بياران خود گفت:

«يا معشر النصارى انى لأَرى وجوها لوشاء الله ان يزيل جبلاً من مکانه لأَزاله بها فلا تباهلوا فتهلکوا و لايبقى على وجه الارض نصرانىٌ الى يوم القيامة» اى گروه نصارى من چهره‏هائى مى‏بينم اگر خدا بخواهد کوهى را از جايش برکند، بجهت آنها بر مى‏کند، مباهله نکنيد و گرنه هلاک مى‏شويد و تا قيامت در روى زمين يک نفر نصرانى باقى نمى‏ماند.

آنگاه پيش حضرت آمده و گفتند: يا اباالقاسم رأى ما بر اين شد که با تو مباهله نکنيم و تو را در دين خودت بگذاريم ما هم در دين خود بمانيم.

فرمود: حالا که مباهله نکرديد پس اسلام بياوريد تا در نفع و ضرر مسلمانان شريک باشيد. گفتند: حاضر باسلام نيستيم، فرمود: پس با شما مى‏جنگم.

گفتند: طاقت جنگ با تو را نداريم ولى مصالحه مى‏کنيم که با ما جنگ نکنى و از دينمان ما را برنگردانى، در مقابل هر سال دو هزار حله (لباس - پارچه) به شما (به عنوان جزيه) مى‏دهيم، هزار تا در ماه صفر و هزار تا در ماه رجب... حضرت اين مصالحه را قبول فرمودند.

آنگاه فرمود: به خدائى که جانم در دست اوست: هلاک بر اهل نجران نزديک شده بود، اگر مباهله مى‏کردند بصورت ميمونها و خوکها در مى‏آمدند و بيابان بر آنها آتش مى‏شد...33 بدين گونه: رسول خدا از آن صحنه حيرت آور سرفراز بيرون آمد (ولا حول ولا قوة الا بالله).

کرامتى عجيب و خوابى عجيبتر

به سال پانصد و پنجاه و هفت هجرى مردى از اتابکان شام به نام نور الدين محمودبن زنگى بر شام و حجاز حکومت داشت، او حاکمى بود نيکوکار و اهل تهجد و شب زنده‏دارى، شبى پس از تهجد و اعمال شب به خواب رفت و رسول خدا (ص) را در خواب ديد.

آن حضرت دو نفر آدم سرخ پوست را به نورالدين نشان داد و فرمود: مرا از دست اين دو نفر نجات بده: «يا نورالدين انقذنى من هذين الرجلين» نورالدين با وحشت از خواب پريد، وضو گرفت و نماز خواند و بخوابد رفت، باز آن حضرت را در خواب ديد که مى‏فرمود: مر از دست اين دو نفر نجات بده.

نورالدين باز از خواب پريد و مات و مبهوت درباره خواب فکر مى‏کرد دفعه سوم که به خواب رفت باز حضرت را در خواب ديد که فرمود: مرا از دست اين دو نفر نجات بده، ديگر خواب به چشمانش نرفت.

او وزير صالح و نيکوکارى بنام جمال الدين موصلى داشت، فرستاد وزير را بيدار کرده و آوردند، او خواب عجيب خود را با وزيرش در ميان گذاشت. وزير گفت: خواب عجيبى است لابد در مدينه اتفاقى افتاده که علاج آن از تو ساخته است، ديگر توقف روا نيست، هم اکنون بايد به طرف مدينه حرکت کنى، خوابت را نيز به کسى نگو.

نورالدين همان شب با بيست نفر و وزيرش به مدينه حرکت کردند پول زيادى نيز با خود بهمراه برد، اين کاروان پس از شانزده روز به مدينه رسيد، چون به نزديک مدينه رسيد، در خارج آن غسل کرد، بعد داخل شهر شد در روضه ما بين قبر شريف و منبر آن حضرت نماز خواند و آنگاه نشست و نمى‏دانست چه کار بکند.

شب اول فرا رسيد، در اولين شب رعد و برق عجيبى در آسمان پيدا شد، و زمين چنان بشدت لرزيد که نزديک بود، کوهها از جا کنده شود، چون صبح شد مردم در مسجد جمع شدند.

وزير به مردم گفت سلطان به قصد زيارت رسول خدا (ص) به مدينه آمده و با خود پول زيادى آورده که به اهل مدينه (حرم الرسول) تقسيم خواهد کرد از آمدن به محضر سلطان غفلت نکنيد.

مردم گروه گروه مى‏آمدند، نورالدين به آنها جايزه مى‏داد و در قيافه‏شان دقت مى‏کرد تا مگر آن دو نفر را که درخواب ديده بود پيدا کند، همه آمده و پول گرفتند ولى آن دو قيافه پيدا نشدند، نورالدين به مأموران گفت: آيا کسى ماند که پول نگرفته باشد؟ گفتند: نه. مگر دو نفر از اهل مغرب که آنها هم پول نمى‏گيرند. دو مرد نيکو کارند و بى نياز، بهمه اهل حاجت کمک مى‏کنند، پيوسته روزه مى‏گيرند و دائم الجماعه هستند، گفت: آن دو را نيز بياوريد، چون حاضر شدند، ديد همانها هستند که رسول خدا (ص) در خواب نشان داده است .

نورالدين پرسيد شما اهل کجاهستيد؟ گفتند: از بلاد مغرب (اروپا) براى حج آمده‏ايم، قصد داريم که امسال در مدينه در محضر رسول خدا (ص) باشيم. گفت: راست بگوئيد قصّه شما چيست، آن دو ساکت شدند، پرسيد منزل شما کجاست؟ گفتند: در کاروانسرائى نزديک حجره شريفه حضرت رسول (ص).

نورالدين آنها را در آنجا نگاه داشت و خود به منزل آنها آمد، ديد در منزل آنها پول زياد و دو عدد توبره و مقدارى کتاب و يک عدد حصير است. در اينجا حاضران شروع به تعريف و تمجيد آن دو نفر کر دند که اهل شهر از آنها بسيار خوبى ديده‏اند و هر روز در زيارت آن حضرت و زيارت بقيع هستند و هر هفته به زيارت مسجد «قبا» مى‏روند، نورالدين گفت: سبحان الله.

آنگاه وى به کاويدن در منزل آنها پرداخت و چون حصير را برداشت سردابى ظاهر شد که بطرف حجره شريفه قبر حضرت رسول (ص) مى‏رفت، حاضران از ديدن سرداب که به طرف قبر آن حضرت کنده شده به وحشت افتادند.

نورالدين پس از احضار آن دو گفت: جريان خودتان را باز گوئيد، بعد آن دو را به شدت شلاق زدند.

بالاخره آنها در اثر شلاق به سخن درآمده و گفتند: ما دو نفر مسيحى هستيم، پادشاه نصارى و کشيش بزرگ، ما را به صورت وزىّ حاجيان به اينجا فرستاده و پول زيادى به ما داده تا جسد شريف حضرت رسول را بيرون آورده و به اسپانيا (اندلس) ببريم.

لذا در اين کاروانسرا که نزديک قبر آن حضرت است منزل گرفته‏ايم، ما شبها اين سرداب را مى‏کنديم، روزها به بهانه زيارت بقيع، خاک آنرا در ميان قبور مى‏پاشيديم و مدتى است که اين کار را مى‏کنيم و چون به حجره شريفه نزديک شديم، رعد و برق و زلزله ما را هراسان کرد.

نورالدين فرداى آنروز، آن دو را در ميان مردم حاضر کرد و در حضور مردم از آنها اقرار گرفت، آن وقت خواب رسول (ص) را به نظر آورد که آنحضرت او را براى رفع اين مشکل اهل دانسته است به شدت گريه کرد.

بعد فرمان داد هر دو نفر را در کنار حجره شريفه گردن زدند، سپس دستور داد، سرب زيادى آماده کردند و در اطراف حجره شريفه خندقى کندند که به آب رسيد، بعد سرب را ذوب کرده و در آن خندق ريختند که به حکم حصارى در اطراف حجره شريفه شد، بعد از اين کار به شام محل حکومت خويش بازگشت.

ناگفته نماند: اين خواب و اين معجزه را مرحوم محدث نورى در دارالسلام ج 2 ص 109 از کتاب تحفة الازهار سيد ضامن مدنى نقل کرده و گويد: در آن سال فضل بن امير هاشم حاکم مدينه بود.

و نيز سمهودى آنرا در کتاب وفاءالوفاء ج 2 ص 648 نقل کرده و بچند منبع نيز اشاره نموده است و تصريح کرده که نورالدين محمودبن زنگى در سال پانصد و پنجاه و هفت هجرى به مدينه آمده است .

و نيز ناگفته نماند: نورالدين محمود بن زنگى از اتابکان شام است که از سال پانصد و چهل تا پانصد و هفتاد و هفت در شام حکومت کردند، نورالدين محمود يکى از سرشناسان آن سلسله است، ابن اثير در تاريخ کامل ج 9 حالات او را بتفصيل نقل کرده است .

پى‏ نوشتها:

1- روضة الواعظين 448 مجلس 59.
2- مکارم الاخلاق ص 25.
3- مکارم الاخلاق ص 17.
4- مکارم الاخلاق ص 25.
5- کافى ج 6 ص 18 باب الاسماء والکنى.
6- تحف العقول ص 37.
7- اصول کافى 2 ص 183.
9- بحار ج 16 ص 281 - 282.
10- بحار الانوار ج 16 ص 295.
11- روضة الواعظين ص 495 مجلس 74، علامه مجلسى آن را در بحار ج 16 ص 214 از خصال و امالى صدوق نقل کرده است و در آنجاست که دوازده درهم را کسى به حضرت رسول (ص) آورد و او به على (ع) داد.
12- عبارت عربى «فقاطعهم» است يعنى با آنها مقاطعه کن به نظر مى‏آيد منظور اقساط باشد.
13- عبارت عربى «خمس اواق من الذهب» است در اقرب الموارد گويد: «الاوقية: سدس نصف الرطل».
14- عبارت عربى «أتُرِکَ وفاًء» است .
15- مکارم الاخلاق طبرسى؛ ص 20 فصل 2، علامه مجلسى نيز آن را در بحار ج 16 ص 233 از مکارم الاخلاق نقل کرده است .
16- آنها کافر حربى بودند، اين عمل به مقتضاى شريعت اسلام بود.
17- سيره حلبيه ج 3 ص 224.
18- قصص العرب ج 1 ص 180 نقل از اغانى.
19- رکوسى دينى بود ميان نصرانيت و صابئين.
20- مرباع مالياتى بود که رؤسا از قبائل مى‏گرفتند.
21- سيره ابن هشام ج 4 ص 228.
22- اشاره است به «ليغفرلک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر» فتح: 2.
23- تفسير برهان ج 3 ص 68 نقل از تفسير على بن ابراهيم قمى.
24- يعنى خدا توبه کردبر آن سه نفر که از جنگ باز داشته شدند، تا چون زمين بر آنها با آن فراخى تنگ شد، دلشان نيز بر آنها تنگ گرديد، دانستند که پناهى از خدا نيست مگر خود خدا، سپس خدا به آنها توبه کرد تا توبه کنند خدا تواب و رحيم است سوره توبه: 118.
25- در روايات هست که به وقت آمدن، اول به خانه فاطمه عليها السلام تشريف مى‏برد.
26- اکنون داخل شهر است.
27- شهرى است از شهرهاى يمن از طرف مکه معظمه.
28- آيه شريف چنين است: «فمن حاجک فيه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الکاذبين» آل عمران: 61.
29- بحار ج 21 ص 340 از امام صادق (ع).
30- شيعه و اهل سنت اتفاق دارند، در اينکه: آن حضرت جز چهار نفر فوق شخص ديگرى را با خود همراه نبرده است، على (ع) در اينجا مصداق «انفسنا» مى‏باشد که يکى از دلائل خلافت آن حضرت است .
31- تفسير کشاف ذيل آيه 61 از آل عمران.
(خاندان وحى، سيد على اکبر قريشى، ص 31 - 56)
نام:
ایمیل:
* نظر: